تبليغاتX
*

 
* به خلوت من و دلم خوش اومدی *
تبليغات X
(خلوت من و دل) ** Samir... Samir.............
 

نميدونم چرا ديگه مثله هميشه هر چي با ستاره هاي چشمك زن آسمون حرف ميزنم ديگه آروم نميشم ؟

نميدونم ديگه چرا سوسو زدن ستاره هاي آسمون آبي واسم قشنگ و ديدني نيست ؟

نميدونم چرا ديگه رقص شناي ماهي قرمزهاي كوچك حوض چشمامو نوازش نميده ؟

نميدونم چرا ديگه هر چي ترانه هاي عاشقونه ميخونم حتي دلم يه ذره هم سبك نميشه ؟

نميدونم چرا ديگه هر چي اسمتو صدا ميزنم و گريه ميكنم ديگه آرومم نميكنه ؟

نميدونم ....... ولي فقط  ميدونم كه جوابه تمومه اين سوالها رو تو ميدوني .

خدایا...

خدای خوب و مهربون

فقط تو می تونی امشب کمکم کنی خدا

کمکم کن

+ نوشته شده در  ساعت 5 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری) 
 

رنــج بردن از هر چـیـزی به خودی خود تلخ است و هنگامـی که آن را به تـنهایی بر دوش

 میکشـیـم تـلخ تـرهم می شــود !

چه زشـت است تـنها  لـذت بردن و چه زشـت تر است زیـبایـی را تـنها دیـدن !

و چه بدبخـتی آزار دهـنده ایست تـنها بــودن ، حتی در بـهشـت !

حتی معـتـقدم تـنهـایـی انسانـها، از تـنهایـی کویر هم ژرفـتر و غمگـین تر است ...

خوشبخت بودن برای همه آدمـها آرزوسـت ولی تـنها خوشبخـت بودن هـم، یـک خوشـبختـی

 نیـمـه تمـام و زجــر آور است !

خـیلـی ها آرامش را در تـنهایی و  خـلـوتـگـاه  خـود جستجو میکنـنـد ولی شخصا به این باور

رسـیـده ام که تـنها آرام بودن هـم، بودنی به نیـمه است و این روزهـا بـیـشتـر از هر زمان

 دیگری این بودن به نیـمه را، احساس میکنم ...

عـجـیـب است کـه هر چـقـدر تـنهاتـر بـشـوی و از تـنهایی خـود بیشتر در رنج باشی ،

بیشتر رشد میکنی ... !

+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری) 
روبرویه منو چشمات     انتظار یه چراغه

       زیره سقفی که نجیبه      فرصته بوسه چه داغه

                      آینه های مهربونی   کو به کو تا بی نهایت

                             چونه هامون جای قصه   سرامون گرم رفاقت

      

کاشکی چشمات ماله من بود با یه رنگ عاشقونه    بغضمو بغل بگیری به یه چشمک یه بهونه

              کاشکی چشمات ماله من بود                 کاشکی چشمات ماله من بود..

 

 روبرویه منو چشمات     اتقافی پابه ماهه

           چشمای تو سهمه عشقه  چشماهایی که سر پناهه

                     بوی عطرپیرهن تو   برده هوش ازعطره شب بو

                            به نگاهه تو حسوده  چشمایه قشنگه آهو

            

 

کاشکی چشمات ماله من بود با یه رنگ عاشقونه    بغضمو بغل بگیری به یه چشمک یه بهونه

              کاشکی چشمات ماله من بود                 کاشکی چشمات ماله من بود..

 

سمت و سویه وسعت تو   سمت و سویه آسمونه

          حرفه بارون با تنت نیست   حرفه تو رنگین کمونه

                             داشتنه تو یه قراره بینه قلبه منو دریا

                                       شور شعر و شوقه شعری دیدنت وقت تماشا

 

کاشکی چشمات ماله من بود با یه رنگ عاشقونه    بغضمو بغل بگیری به یه چشمک یه بهونه

              کاشکی چشمات ماله من بود                 کاشکی چشمات ماله من بود..

               کاشکی..

+ نوشته شده در  ساعت 8 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری) 
من نشانی از تو ندارم...
من نشانی از تو ندارم...

اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

در عصرهای انتظار، به حوالی بی کسی قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام...

در ِ کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر غمش را کنار بزن!
مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشسته ام .......
+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری) 


خوابیده بودم ؛

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزی كه نگاه می كردم ، در كنارش دو جفت جای پا بود. یكی مال من و یكی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم .



اما دیدم در كنار بعضی برگها فقط یك جفت جای پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها، بیچارگی ها .

با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی كه هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی كنی و من با این اعتماد پذیرفتم كه زندگی كنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها كنی ؟ چگونه ؟»



خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتی برای لحظه ای ،

آن جای پا كه در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی كه تو را به دوش كشیده بودم !!!»



از یك افسانه عامیانه برزیلی


+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری) 

انتظار !!!

واژه ی غريبی است ...
واژه ای است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .
که چه سخت است انتظار .
هرصبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من !
خواهم ماند تنها در انتظار تو .
چرا نوشتم در برگ تنهاييم برای تو ، نمی دانم؟

+ نوشته شده در  ساعت 8 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری) 

نمی توانم انطرف بیایم

نمی توانم دست هایت را بگیرم

مرا ببخش !

به خاطر خودخواهی های

                                  بشر است که دیوار آنقدر بلند

                                                                              می باشد !!...

+ نوشته شده در  ساعت 1 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری) 

 

ای در دل من اصل تمنا همه تو

وی در سر من مایه ی سودا همه تو

هرچند به روزگار در مینگرم

امروز همه تویی و فردا همه تو..!

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری) 

 

زیر سایه نشسته ام

          ارزوهایم بالای درخت

                            سیب میخورند

         و من

 با انگشت هایم انتظار را میشمارم

 

     

  زندگیم

                 چه شیرین میشود

                                                اگر

                                                         انگشت هایم

                                                                                   تمام شود .

 

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری) 
خیلی دلم برات تنگ شده ....حس میکنم با هر روز دوری یه دونه سیب بدتر میشم!

خیلی دلم میخوام بنویسم.حس میکنم خیلی حرف دارم.ولی پای نوشتن که میاد وسط خالی میشم.

خیلی دلم میخواد باهات حرف بزنم ..ولی پای تل که میام  ساکت میشم.

خیلی خیلی دلم میخواد ببینمت ...ولی نمیتونم ببینمت .

شاید مشکلم همینه...!

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری) 

یادم میاد جایی خوندم وقتی کسی رو دوست داریم نیازی نیست بدونیم در  بیرون از ما چه میگذرد..

زیرا همه چیز در درون ما میگذرد ...

 امروز  ندیدمت...

و در تمام این مدت..همه چیز  درون  من میگذرد..

زنده میشود..زندگی میکند و همون جا میمیرد..

در درونم...

در وجودم..

دوستتدارم هنوز هم..و دوست داشتن لذت بخش ترین شکنجه است...

یادمه کلاس سوم بهم گفتن یک ساعت یعنی ۶۰ دقیقه و ۱ دقیقه یعنی ۶۰ ثانیه...ولی

کسی به من نگفت ۱ ثانیه بدون  تو  یعنی ۶۰ سال ...

..

دلم سکوت میخواد..سکوت و فقط سکوت !

چون وسعت دلم به اندازه تموم حرفایی است که برای نگفتن دارم...

+ نوشته شده در  ساعت 1 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری) 

تک و تنهام ....با غصه هام..

میگذرم از کوچه ها...

کوچه هایی که روزی با هم ازشون گذشتیم   از کوچه خاطره ها...و تو جلوی همه ...

داد زدی : خیلی دوست دارما !!!

میگذرم از اون کوچه هم میگذرم..

هر روز میگذرم...

از غروب ها هم میگذرم .. غروبهایی که اون روزا  همراه من بود دیر تاریک میشد  تا من بیشتر با تو باشم..

همه ی  و جودم...تویی...

..... دلم تنگه برات.

من یه روز انتقام میگیرم از این لحظه ها.............

به خدا انتقام میگیرم !

اینقدر حرف دارم بزنم که نگو....

با هیچ کی نمیتونم حرف بزنم....به خدا یه دنیا حرف دارم.

کاش الان کنارم بودی تا خوده صبح برات حرف میزدم...........

میگفتم که من ...

 

 

راسیتش حال و حوصله امشب رو اصلا ندارم...

از طرفیم خاله جون که تو بیمارستانه...دیگه بدتر...

ولی با این حال عزیزم  عید (مبعث) مبارک !

به امید روزی که همه ی این روزا و عیدای قشنگ رو با هم باشیم .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  به قلم سمیرا (شکوفه بهاری)