|
انگار مدتی است که احساس می کنم "قیصر امین پور"
دلیل اینکه تنهایی ٬ همین دستای تنهامه همین دنیای تاریکم همین تردید چشمامه شبیه حس پژمردن دچار شک و بی رنگی ! . . . حقیقت داره دلتنگی نه اینکه سردو مغرورم ٬ نه اینکه دور از احساسم بذار دست دلم وا شه بذار رویا رو بشناسم ! شبیه حس پژمردن دچار شک و بی رنگی ! . . . حقیقت داره دلتنگی
وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونن دست تکون بدی... وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند... وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاک کنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه کنی... وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای...! وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ... وقتی بزرگ میشی، دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی... وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ، ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ... وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحه ی تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده... فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود " ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس...
یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام» یه روز تو نامهش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام» براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فکر خوبیه .من هم خیلی تنهام» یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام» براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فکر خوبیه من هم خیلی تنهام»
می نویسم دل گرفته ی من آروم می گیره باور کن با نوشتن آروم می شم انگاری باهات حرف می زنم درست آرامش مثل همون وقتا لبخند قشنگی رو لبام نقش می بنده بازم مثل همیشه اون غرور همیشگیم میاد سراغم که مبادا بذاری لبخندتو ببینه سریع اخم میکنم و یکی از تو چشام اون شیطنتو می خونه و میگه:ساختگیه به خودم میام کجایی دختر؟داری با کی صحبت می کنی؟راحت باش کسی نیست که لبخندتو ببینه کسی نیست که بخواد از لحن صدات متوجه بشه که چی تو دلت می گذره و به زبون نمیاری به خودم میام،مثل بچه ها که در نهایت معصومیت با چشمای ملتمس نگاه می کنن و بهت خیره می شن،به گوشه ای خیره می شم.... آهنگ تو اتاقم پخشه:تو از شهر غریب بی نشونی اومدی..... میرم توی فایل عکسام...فایل دوره ی سه ساله رو نگاه می کنم هر وقت که کامپیوترو روشن میکنم حتما به این فایل سر می زنم همه چی واسم دوباره تکرار می شه آروم می شم ...اشکایی که نا خودآگاه تو این چند دقیقه رو گونه هام جاری شده آروممم می کنن به آینه که رو دیوار کنار کامپیوتر نصبه نگا می کنم وای چشام سرخ شدن بازم مامان می خواد گیر بده........ عیبی نداره راستس یه چیزی: خیلی ممنون که آرومم کردی. آره!وقتی می نویسم انگاری باهات حرف می زنم ممنون که اجازه می دی باهات درددل کنم ممنون تو همیشه مهربونی تو همیشه مهربون بودی... (گناه من بود که......) اما اصلاً نه تو ، نه من! از خوبی تو بود
میدونی داشتم الان به این فکر می کردم که کاش همه ما ادما یه دید درستی از این زندگی داشتیم نمونه بارزش این عکسیه که گذاشتم ببین درست نگاه کن با دقت به چشای این دختر بچه نگاه کن چی می بینی ؟ در وحله اول ممکنه که فقط یه بغض رو حس کنی ولی به این فکر کردی که چرا با این که یه گوشی تلفن برای بازی دستشه ولی با این حال اون چشاش چرا داره اینجوری وبا اون اشک تو لنز دوربین نگاه می کنه؟ اون نی نی چشاش یه دنیا حرف داره اون بغض اون نگاه معصوم اون ترس تو چشماش یه دنیا حرف داره اون طرز نگاش داره یه چیزی رو می گه وقتی تو چشاش عمیق نگا کنی یه التماس یه درد یه حرف نگفته تویه ظاهر بازیگوش و دنیای بچه گانش هست کاش ما آدما هم هیچوقت دیدمون ظاهری و گذری نبود کاش یاد می گرفتیم که به زندگی گذری نگاه نکنیم و زود ازش رد نشیم شاید پشت همه ناراحتی ها ی زندگی یا دردها و مشکلاتی که پیش پامون قرار می گیره یه سحر و یه زیبایی محض باشه که با کمی تامل و ژرف نگری بتونیم دریابیم یا یاد بگیریم که گاهی آدما بر خلاف ظاهرشون شاید حرفی تو دلشون داشته باشن که هیچوقت نتونستن بیان کنن و به ما بگن کاش میشد..........کاش....
وقتی میخوای کسی رو که عاشقشی فراموش کنی چشمات رو می بندی ولی عشق به صورت قطره ای اشک از چشمات میاد پایین و میریزه رو قلبت و اونجا می مونه هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلور با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم..... دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ دلتنگی هایم است و من نیز...!!
سالهای بسیاری باید مرتب در گوش آلمانیها میخواندیم که: «این چیزهایی که رسانههای شما به خوردتان میدهند، اول این که تصویر حکومت ایران است و نه مردم ایران. دو دیگر این تصویر سیاه و سفید است. ایران ِ دیگری غیر از آن چه تحویلتان میدهند، هم هست. ایران جوان، دمکرات و آزادیخواه». باورمان نمیکردند، چرا که تلاشهای فردی ما کم نتیجه بود. راستش حتا گاهی شرمزده هم میشدیم وقتی تلویزیونشان به اصطلاح گزارشاتی پخش میکرد از آن چاه معروف و آن نامه انداختنها، یا وقتی آن کوتولهی فراموش شدهی زشت روی زشت سیرت را نشان میداد که به نام رییس جمهور ایران هارت و پورت میکرد. تا قریب به دو هفته پیش که چپ و راست رسانههای اینجا سیل جمعیت را در خیابانها نشان دادند و به اهمیت و نقش اینترنت برای خبررسانی پرداختند. از مردمی گفتند و نشان دادند که از خشونت فاصله داشتند، گرچه آماج خشونت بودند. مردمی که ساکت فقط راه میرفتند و مردمی که فریاد میزدند: «مرگ بر دیکتاتور». حالا آلمانیها دیگر به ما به چشم ملتی دور، عقبمانده و توسریخور نگاه نمیکنند، دیگر نمیپرسند: «در کشور شما چراغ قرمز هست؟ مردم میدانند اینترنت چیست؟ چرا همه طرفدار این دم و دستگاهاند؟ چرا همه همکاری میکنند؟ چرا آخمادینیجات را انتخاب کردهاند؟». حالا وقتی تظاهرات میگذاریم، میآیند جلو، دلداری میدهند و اعلام همبستگی میکنند. لابلای حرفهاشان میتوانی بشنوی که: «عجب! شما چنین ملتی بودید و ما خبر نداشتیم.» در چهرههاشان شگفتی از این همه شهامت، مدنیت و تلاش برای به چنگ آوردن آزادی موج میزند. |
About![]()
چه تهی شده ام من از معنی و نفرین بر این واژه گان پوچ و بی معنی که مرا نه به خروش ِ مواج ِ زندگی رهنمونند و نه به آرامش یکپارچه مرگ
Homeماجراهای واقعی از یک دورگه عجیب آموزش زبان ترکی استانبولی پایگاه کتاب های درسی خلوت من و تو گل پسر کانون زنان ايراني سرزمين ( موزيک ) حسين پاکدل آموزش رجيستري pc نیک صالحی عمو جون dance age Messenger T. I . E قالب های فوق جدید ::...::...::
|